رنج ماندگار

شاید گاهی، پیامی، لحنی، آوازی، نگاهی، خاطری و حتی یادی می توانست دل زخمی مرا بنوازد. اما افسوس و صد افسوس !! که دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند جای خالی دلم را پر کند.

نمی دانم از دست زمانه خسته ام یا خودم؟!

فقط همین قدر می دانم که در مسیر تندبادهای زندگی خزان دلم برگ برگ شده، خشک، سرد و بی روح.

براستی در این گاه و بی گاه زندگی چه کسی می تواند مرهم زخم های کهنه ام باشد، دردهایی که التیام ندارند و رنج هایی که ماندگار است..............

سکوت می کنم شاید سرنوشت قصه ی زندگیم را حکایت کند

/ 0 نظر / 31 بازدید