رنج ِ بودن!!

حال با کاغذ سرخ و قلم بی رنگم می نویسم از حکایت تنهایی

از قصه ی بی همزبانی

از غصه ی نامردی ها و نامرادی ها

و از نمایشنامه ی غمناک زندگی....

می نویسم از قلب تهی

از چروک پیشانی

و از سپیدی تارهای مو....

از فصل سرما

از انجماد قلب ها

و از خشکی رودخانه ی محبت..

کوله بارم که سنگین می شود؛ با عجله بازش می کنم تا شاید تحفه ای....

اما چیزی در بساطش نیست جز رد پای تلخ زندگی

وزن غم است که بر دوش خسته ام هر روز سنگینی می کند

چه طاقت فرسا و چه جانکاه است

رنج ِ بودن!!

نمی دانم؛ ...

کفر است شاید!!!

اما گاهی حس می کنم که نگاهت را از من بر می داری....

آی خدای مهربانی ها

چرا نمی بینمت ؟؟!

نشانه ای می خواهم تا معنای زندگیم شود./

آمین

/ 2 نظر / 16 بازدید

واقعا مطالب وبلاگت جالب است برای کمی سرگرمی نیز به وبلاگ من سر بزن http://rangarang999.persianblog.ir/

سلام...

آی خدای مهربانی ها چرا نمی بینمت ؟؟! خدا در همين نزديكي است...كنار ما...خيلي نزديك...ما نميبينمش... چشمانمان كم سو شده است...چرايش را هر كس بايد از خود بپرسد...