تلظی

بی قرار لحظه های با تو بودنم، می خوانمت... می خواهمت... می بویمت و رها می شوم در هوای کوی تو.

نازدانه ام، تلخی آن همه نبودت را تفسیر یک لحظه حضور، شیرین می کند.

چه بگویم که تو نانوشته های دلم را بینایی و آواز ناگفته هایم را شنوا.

می دانیَم ، می فهمیَم، می خوانیَم گر هزار فاصله از تو دور باشم.

یک نگاه مستانه ات کوه غم را از خانه ی دلم می زداید و باران محبتت قرنها سکوت و تنهایی را می شوید و با خود می برد تا اعماق فراموشی.

طوفان هم از جایم نمی کَنَد وقتی تو پناهم باشی؛ چه رسد به تازیانه های گاه و بی گاه روزگار.

کوه، استقامت از من می آموزد وقتی به دیوار دلت تکیه می کنم.

رود طنین آهنگش را از زمزمه ی شوق دلم وام می گیرد وقتی که می گویی "با تو می مانم".

این همه شور و سرمستی را چگونه دلت می آید که بازپس گیریَم!؟

گر هزاران سال به پای بودنت بنشینم، می ارزد.

دانه دانه بلورهای اشکم را می شمارم تا در لحظه ی دیدار، بارانی بسازم از طراوت و طرب حضور و نثارت کنم لحظه لحظه بغض انتظار را.

می دانم که می آیی و می دانم که می آیی... به پایت می نشینم تا هنگامه ی آغازی دوباره

/ 2 نظر / 4 بازدید
خونه دل

فوق العاده بود...... وصف ناپذیر و زیبا....

مامان نادیا

سلام آخیش دلم باز شد اصلا رنگ قالب قبلیت خوب نبود خوشحال شدم دیدم عوض کردی به امید آمدنش