غریبه...

پیله ی مرا هر دم در هجوم تنهایی

باز می شکافد او هان، همی به آرامی

با نگاه پر مهرش، بر کویر قلب من

سلطنت کند اما بهر دلخوشی من

او غریبه ای دور است یا که یاوری نزدیک؟

هر که باشد او نور است در سیاهی و تاریک

/ 4 نظر / 13 بازدید
تازه از سفر برگشته...

بی عیب بود و بی نقص عالی...

یک نفر صدایم را از درون من خواند گویا که او راز هستی مرا داند....بسیار زیبا وبا معنا .......(پاییزفصل زیبا )......آپم

غریب...

غریبه هر روز غریبه تر می‌شود... رسم تلخی است بودن و نبودن... غریبه امروز بادبانی شکست است... سایبانی فروریخته... غریبه دیگر یاور نیست... گویی باید یاور نبودن را باور کند... غریبه دیگر سلطان نیست... از عرش به فرش کشیده شده است... غریبه حتی نور هم نیست... سیاهی است، تاریکی است و بس...